تبلیغات
غرولند - خرداد و ماجرای یک تریلوژی
چهارشنبه 16 خرداد 1386  02:06 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: بهزاد
نوع مطلب: شخصی ،

34 سال پیش در یك چنین روزی یعنی 16 خرداد بخش پایانی یك تریلوژی رقم خورد ؛ من به دنیا آمدم. قسمت اول این تریلوژی كه به لحاظ زمانی توالی ندارد فوت یك ابر مرد در 14 خرداد بود و بخش میانی آن هم واقعه 15 خرداد!

خودم را خیلی تحویل گرفتم ، نه؟ اما خرداد ماه این چند ساله برای من حكایت تكراری این تریلوژی است و جوابی هم برای چرایی‌اش ندارم. اما راستش را بگویم روز تولدم را دوست ندارم و اگر راست‌تر بگویم برایم اهمیتی ندارد. چه اهمیتی دارد كه پای نحست را كی به این دنیا گذاشتی؟! حالا مهم این است كه كی ریغ رحمت را سر می‌كشی و زحمت را كم می‌كنی. حالا ما هی بیاییم برای خودمان تولد بگیریم و بقیه به ما كادو بدهند ، كه چی؟! یعنی می‌خواهند بگویند دستت درد نكند ، به سر ما منت گذاشتی به دنیا آمدی؟! مگه من خواستم ! مگر من تصمیم گرفتم ؟! یا حداقل موافقت كردم كه به دنیا بیایم! از آن خنده دار تر اینكه ما به در عوض آنها شیرینی می‌دهیم ، یعنی به دنیا آمدن من مبارك شما باشد ، دهنتان را شیرین كنید!

حالا كه روز تولدم است بذارید از فوبی‌هایم برایتان بگویم: در زندگی دو فوبی اساسی دارم 1- مرگ عزیزان 2- ترس از فراموش شدن بعد از مرگ. اولیش كه خیلی واضح است ، اما راجع به دومیش حرف بزنیم. عمده مشكل من با مرگ این است كه نكند من بمیرم و هیچ نشانی از من نماند! هیچ كس نداند من كه بوده‌ام ، چه كرده‌ام و چرا بوده‌ام! سخت به دوستانی كه كتاب دارند احساس حسادت می‌كنم. اصولا به نظرم هیچ چیز به اندازه كتاب و مكتوبات ماندگار نیست؛ فیلم یك فیلمساز از بین می‌رود، نقاشی یك نقاش نابود می‌شود و ... تئاتر هم كه مثل جرجیس است در پیامبران.ما هم بین این همه هنر یكی را انتخاب كردیم كه درست لحظه بعد از اجرا می‌میرد و اثری هم از آثارش باقی نمی‌ماند! حالا هم كه در كسوت یك مدیر وضعیت نورعلی نور است! خودم هم به یاد ندارم مدیری را هر چند خوب و تصور نمی‌كنم كسی هم به یاد داشته باشد.

وقتی 30 سالم شد به شدت افسرده شدم.پیش خودم حساب می‌كردم كه اگر خوشبین باشم و 60 سال عمر كنم (‌زهی خیال باطل) نصفش گذشت و من هیچ پ...ی نشدم! حالا هم كه این كیلومتر شمار پشت سرهم رقم می‌اندازد اوضاعم بدتر شده!

روزهای بدی است ، اوضاع بدتری است اما چه كنم كه ...

 

 

وقتی داشتم این یادداشت را می‌نوشتم درست سر همین سه نقطه بالا برو بچه‌های روابط عمومی با یه كیك و 13 شمع!!! به اتاقم آمدند و هر چی من فلسفه بافی كرده بودم باد شد و هوا رفت. با تشكر از همه‌شان كه كمك كردند تا من این یادداشت را كه بد جوری توش گیر كرده‌ بودم را تمام كنم.

   


نظرات()   

غرولند

هوا بس ناجوانمردانه سرد است!